ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

اولین بارون

سلام به عزیزای خودم.امروز به برکت روز عرفه،بالاخره بوشهر هم بارانی شد.میگن لحظه ای که بارون میباره الطاف خدا به ما زیادتر میشه و دعا مستجاب میشه.از خدا میخام به حق این بارون که تنتون سالم و دلتون شاد باشه و هر چی که از خدا میخاین،بهش برسید.به حق این رحمت الهی از خدا میخام تمام مریضها رو لباس عافیت بپوشونه و گره از کار همه ی مسلمونها باز کنه.به حق رحمتت ای مهربانترین مهربانان فردا هم بزرگترین عید مسلمانان جهان،عید قربان هست.این عید رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک میگم   اینم عکس ثنا و کاردستی که با کمک خود بچه ها درست شده روی لپاش رو اکلیلی کردن     ...
15 آبان 1390

ملاقات با دو دوست نی نی وبلاگی

امروز عصر با مامان ریحان عسلی و مامان سارا جون قرار گذاشته بودیم.ساعت 5ونیم تو پارک صدف. چه هوائی بود و چه بادی میوزید.انگار که دریا هم با تکون دادن موجهاش همراه با ما خوشحال بود.خیلی خوب بود و کلی هم حرف زدیم .ریحانه جون و مامانش اول رسیدن و کمی بعدهم سارا جون و مامانش اومدن.همونجا نشستیم .کی فکرش رو میتونه بکنه که با کسائی که تا حالا ندیدی و هر کدوم  مال یه شهر با فرهنگهای مختلف هستن،تو اولین برخورد اینقدر راحت و دوستانه حرف بزنی که متوجه گذشت زمان هم نشی.به من که خیلی خوش گذشت.مامان ریحانه سرزنده و گرم و مامان سارا مهربون و ارام.امیدوارم که دوستانی خوب و همیشگی برای هم باشیم و همینطور شما بچه ها.اینم عکساتون: البته از 10تا ع...
12 آبان 1390

این روزهای ثنا طلا

ثنای عزیزم:دیروزجلسه ی اولیا بود.ساعت 4 بابا اومد پیش شما و من رفتم مهد.کلی راجع به وضعیت بچه ها و کارهائی که تو این یک ماه و نیم انجام شده بود صحبت کردن.خانم خنکساری که خیلی ازت راضی بود و میگفت ثنا یکی از شاگردهای خوبمه. تازه رفتم تو کلاستون و خانم خنکساری ستاره هات رو نشونم داد.10 تا ستاره جلوی عکست بود.تو با یکی دیگه از دخترا و یکی از پسرها ستاره هاتون از همه بیشتر بود.قربونت بشم زرنگم. با خانمی که مربی نمایش خلاقتون بود هم صحبت کردم و بهش گفتم که تو جشن پایان تحصیلتون 2 سال پیش اجرا داشتی و نقش ببعی رو چقدر قشنگ بازی کردی و شعرش رو خوندی.قرار شد که باهات کار کنه تا تو جشنواره شرکت کنی.خلاصه اینکه تو این مدت کلی چیز یاد گرفتی هر چند که خ...
10 آبان 1390

و باز هم لطف خدا...

ثمین گلم:امروز روی تخت ما خواب بودی.من تو سالن بودم.اومدم اب بخورم که یه دفعه چشمم خورد به اتاق و یهو فقط دوتا پاهات رو دیدم تو هوا و بعد.....صدای زمین خوردنت و بعد...صدای گریه کردنت... نمیدونم چطور خودم رو به تو رسوندم.بغلت کردم هنوز چشمهات خواب بود و از این اتفاق شوکه شده بودی! >www.kalfaz.blogfa.com بابا رضا و ثنا هم هر دو با صدای افتادنت از خواب پریدن و اومدن تو اتاق.اخه من چکار کنم که توی خواب هم از سر بالشها رد میشی!من که دورتادورت رو حصار کشیده بودم مامانم. هر چند شیر خوردی و اروم شدی و با دیدن اجی ثنا لبخند زدی اما دل من....خداوندا به خاطر اینکه به غریبی مان رحم میکنی و بلاها رو دور میکنی صدهزار بار شکر.دو روز پیشش هم وقتی گذاشتمت...
7 آبان 1390

ثنا و ثمین در ویترین نی نی وبلاگ

تا دیشب داشتم از وجدان درد میمردم،بخاطر اینکه عکس  آبرومندانه از دوتاتون نداشتم و مجبور شدم عکس ثمین رو بفرستم.اما دیروز پیش خودم گفتم یه تلگراف به مدیریت میزنم،شایدقبول کنن که یه عکس دیگه بفرستم.خوشبختانه پذیرفتن و منم امروز ازتون عکس گرفتم و فرستادم.بماند که یه فیلمی با این کلاه ثمین گلی داشتیم.تا میاومدم عکس بگیرم،زودی کلاه رو درمیاورد.خلاصه  بعد از اینکه شونصدتا عکس گرفتیم،بالاخره این یکی از همه بهتر شد.الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت2وربع صبحه و خونه ی مامانجون اینائیم تو شیراز.عجب هوائی!ادم از خنکای این هوا قلقلکش میاد.ثمین تورو خدا بگیر بخواب دیگه! دخترای گلم:خوشحالم از اینکه عکس دوتائیتون رو تو ویترین میبینم. ...
28 مهر 1390

لحظه های به یاد ماندنی

  این چند روز رو به اصراردائی منصور که اومده بود مرخصی و خیلی وقت بود به قول خودش جوجه ها رو ندیده بود،همراه مامان جون اومدیم خرم آباد و قراره تا هفته ی دیگه باشیم تا بابارضا بیاد دنبالمون.ثنا تپلی که با دائی و خاله محبوبه حسابی سرگرمه .ثمین هم توی این مدت حسابی تحت تعلیمه و مامان جون مهری همه چی یادش داده.بای بای کردن، دست زدن، بشکن زدن البته بی صدا، 4دست وپا میایسته و عین تاب میره و میاد   و خلاصه هر چی که ازش میپرسیم کو ؟با انگشت اشاره نشون میده. البته ثنا چون از اول پیش مامان جون بود خیلی زودتر از حالای ثمین این چیزا رو یاد گرفت.تنها دلیلم برای مامانم اینه که دست تنهام و وقت ندارم که البته خودم میدونم که یه کم برای این یادگیر...
25 مهر 1390

لطف خدا...

دیشب تا 2ونیم تووب میگشتم. صبح با صدای اف اف بیدار شدم .ساعت یه ربع به 8 بود.وااای ثنا جا موند. راننده سرویسش بود.سلام کردم وگفتم خواب موندیم.بنده خدا هم گفت نیم ساعت دیگه میام دنبالش.سریع رفتم تو اتاق و صداش زدم که یهو دیدم لب بالائیش عین پفک باد کرده بود.انگار تبخال زده بود.تا بهش گفتم سریع رفت خودش رو تو آئینه نگاه کرد و خیلی ناراحت شد طفلکم. بهش امیدواری دادم که زود خوب میشی عزیزکم .خلاصه آماده شد و رفت.من دیگه از فرط ناراحتی خوابم نبرد ودست بکار ناهار شدم.وقتی برگشت دیدم خدا رو شکر خوب شده و گفت :تا رسیدم تو مهد خوب شدم.کلی هم تعریف کرد که تو مهد چکار کردن.شب یه اهنگ گذاشت و داشت میرقصید که یه دفعه پاش محکم خورد رو برس و کلی دردش گرفت و...
24 مهر 1390

نی نی مون برنده شده!

کاش زودتر تو مسابقه ها شرکت کرده بودم. الان که بالاخره یه وقت اضافه پیدا کردم و نشستم پای وبلاگ و نظرات دوستان رو خوندم،تازه متوجه شدم که همه خبر دارن الا اصل کاری! حالا هر چی توی عکسهاشون میگردم که یه عکس آبرومندانه از دو تا وروجکها پیدا کنم و بفرستم برای مدیریت،پیدا نمیکنم.حیف شد سری قبل که رفتیم شیراز،فرصت نشد تا عکسهاشون رو از آتلیه بگیرم.حالا با ثنای مهربونم به این نتیجه رسیدیم که الان عکس ثمین رو بذاریم و انشااله مسابقه ی بعدی عکس ثنا رو بذاریم. همین جا از همه ی دوستائی که تبریک گفتن و ابراز محبت کردن تشکر میکنم تو رو خدا یکی به من بگه از کجا و چطوری باید عکس رو بفزستم برای مدیریت؟! مگه چیه؟خب اولین بارمونه که تو مسابقه برنده شدی...
18 مهر 1390

اولین روز پیش دبستانی ثنا گلی

بالاخره سفر به پایان رسید.روز پنج شنبه رفتیم شیرازو جمعه همراه مامان جون طیبه برگشتیم بوشهر. شنبه استراحت کردیم.نمیتونم بگم که استرس رفتن به پیش دبستانی برای من کمتر از ثنا بود. سال قبل که اومدیم بوشهر ، مهدش تعریفی نداشت و ثنا دچاراسترس و بعدش حالت تهوع میشد.این حالت مونده روش تا امسال.هر چی دکتر و روانپزشک بردیم افاقه نکرد. برای همین امروز هم برای خودش،هم برای من روز سختی بود.مامان جون رو برای همین آوردیم که پیش ثمین بمونه تا یکی دو هفته ی اول خودم ببرمش که خوب آشنا بشه و عادت کنه به محیط بعد براش سرویس بگیریم.خدا رو شکر که خانم مربیش خیلی مهربونه و با تجربه.بچه های کلاسشون هم خوب بودن و هم اکتیو.با هم شعر آمادگی رو یاد گرفتن و خون...
3 مهر 1390